روز جهانی لباس شخصی هاست. لباس شخصی کیست؟ کسی که لباسش مثل ماست اما حق دارد.
فکر می کنم به اینکه در این روزها و این حال و هوا و این شرایط باید حرف زد یا نه. سکوت بهتر است یا حرف زدن؟ احساساتی شدن یا در بیرون قائله ایستادن؟ طرفداری کردن یا تحلیل؟ چشم پوشی بر اشتباهات یا بلند فریاد زدن؟ توصیف کردن یا نتیجه گرفتن؟ امید یا ناامیدی؟گریستن یا نِگَریستن؟
روزهای عجیبی ست. می شود ذهنم را محکوم کرد به اغتشاش. بعد به دارش آویخت. همان که این روزها خیلی طلبش می کنند و بلند بلند در میدان های شهر فریادش می زنند. طفلک ذهنم. نمی خواست اغتشاشگر باشد. شد. این طور شد...
حمله به سخنرانی خاتمی در جماران. حمله به بیت صانعی. بیت دستغیب. زدن و گرفتن و بردن. حیدر حیدر. هیچ کس مسئول نیست. هیچ کس مسئول نمی شود. همه مسئولیت های مهم تر دارند. هنوز غرامت های جنگ های جهانی را نگرفته ایم. هنوز کشورهای مظلوم چشمشان به ما دوخته شده. ملت ها منتظرند.
خیابان ها پر از نیروهای ترسناک. پر از لباس های شخصی و غیر شخصی که به طور نانوشته و ناگفته ای با همند. اما در مواقع اضطرار هم را تکذیب می کنند. بازی قدیمی کی بود کی بود... من نبودم... هیچ کس نبود. روز جهانی لباس شخصی هاست. لباس شخصی کیست؟ کسی که لباسش مثل ماست اما حق دارد. حق همه چیز. حق زندگی تو. کشتن تو. بودنت. نبودنت. همه چیز تو در دستان اوست. اوست که اگر بخواهد تو هستی و اگر نخواهد نه. می میری. زندانی می شوی. نیست می شوی. از هستی ساقط. قدیم تر ها می گفتند خدا این گونه است. اما حالا نه. لباس شخصی های خداگونه این گونه اند.
گاز اشک آور. باتوم. اسلحه اما در معادلات مان نبود. حسابش را نکرده بودیم. حالا اسحه هم بازی ست. آدم ها خشمگین می شوند. وحشی. بعد سنگ می زنند و آتش. سنگ زدن بد است. آتش زدن هم. اما خدا...؟ سنگ پرتاب کردن آدم های بی سلاحِ در معرض سلاح هم همان قدر بد است؟ آتش روشن کردن در مقابل گاز اشک آور هم همان قدر؟
از خواب که بیدار می شوم چهار نفر. بعد پنج نفر. بعد می شود هشت تا. بعد بیشتر. اول تکذیب می شود. طبق قاعده بازی. بعد در دست بررسی است. بعد تایید می شود یکی. تایید شدن آن یکی کافی ست برادران... باقی اش را خودمان تا ته می رویم. پیاده می شویم. زحمت تان می شود.
صدا و سیما در بازی افتاده. کیست که نداند؟ لیدرها و سیاست گذارها نشسته اند مقابل بی بی سی و الجزیره و صدای شیطان بزرگ و تند و تند نت برمی دارند و نقشه می کشند که چه کار کنند. بعد می خواهند توپ را بندازند در میدان همان ها. می خواهند جنس خریداری شده را سریعا پس بدهند. اما نمی شود. به گمانم قاعده بازی را فراموش کرده اند. بعد از چند ساعت تفکر و تدبر سیاست فرار به جلو انتخاب شده و ابلاغ می شود."بهترین دفاع حمله است. می رویم که داشته باشیم..."ناگهان زمین بازی چرخ می خورد. گفتمان عوض می شود. حرمت شکنی. هلهله. رقص(؟) آواز لابد. چرخ چرخ عباسی ایضا. سندش هم می شود یک فیلم چند ثانیه ای از یک گروهی که در میانه ی دعوا دارند سوت می کشند...
ظاهرا یک نفر خودش مرده. احتمالا سکته بوده که در دست بررسی ست. یک نفر در همان وسط خودکشی کرده که او هم سالادش را داده اند برای بررسی بیشتر. یک نفر از پل افتاده که خب بیجا کرده. می خواست پشت سرش را نگاه کند. یک نفر تصادف کرده که حقیقتا به کسی ربطی ندارد. یک نفر هم گلوله خورده که قضیه بودار و مشکوک است. پلیس نبوده. چون قول داده بودند که اسلحه نداشته باشند، چون قضایای مشکوک کلا به پلیس ربطی ندارد. درباره لباس شخصی اما کسی حرفی ندارد. چرا دارد... من هم لباسم شخصی است. تو هم. همه ی ما متهمیم.
فیلم ها پخش می شود. باز بازی چرخ خورد. حالا دوباره تکذیب و تایید شروع می شود. ماشین که دزدی است. قضیه هم کلا با جایش مشکوک است. بنابراین کسی مسئولیت نمی پذیرد. فیلم صورت های پرخون که می آید کسی منزجر نمی شود. کسی محکوم نمی کند. دل اسلام به درد نمی آید. شبکه های بیگانه هم بیجا کرده اند دخالت می کنند. سفرایشا احضار می شوند و تو دهنی می خورند تا یاد بگیرند در امور داخلی ممالک دخالت نکنند. دستگاه قضا لبخند می زند.
دیروز... همایش پرشور عاشوراییان... مارایت الا جمیلا... پر از صلح و صفا. مجوزهای یک روزه برای تمام رسانه های بیگانه.همه با هم دوست و برادر. نه آتشی. نه بلوایی. نه حرمت شکنی ای. این را آخوند محل می گوید. این آشوبگران را باید رساند به سزای اعمالشان. بیجا می کنند می آیند توی خیابان وقتی گاز اشک آور را تاب نمی آورند. بیجا می کنند عصبانی می شوند از تیراندازی و زیر کردن مردم زیر ماشین پلیس. مامور اسحه دار که ترس ندارد؟
می گویند حرمت شکنی شده. پرده آتش زده اند. دست زده اند و رقصیده اند. اما نمی گنجد. خودشان هم می دانند نمی گنجد. اگر فیلم داشتند نشان می دادند حتما. بدترش را هم.
در دانشکده همه سیاهپوشند. دیوارها هم. نوشته ها پر از خشمند. بسیج می گوید موسوی را محاکمه کنید. البته سر کلاس ها چیز دیگری می گویند. سبزها خشن تر شده اند و می گویند تا کی با سکوت می شود پیش رفت؟ مشت ها بر می آید. صداها بلندتر و نگاه ها معنی دارتر. بازی وارد فاز دیگری شده.
به سوگ ارزش ها نشسته ایم... همه مان. باید سلامی کرد به تندروی و چشم های بسته و دهان های باز. به اسلحه های آماده. به باتوم های مشغول به کار. خداحافظ عدالت. خداحافظ میانه روی. خداحافظ عقلانیت. خداحافظ آرامش از دست رفته جنبش ستودنی سبز. خداحافظ اصلاح طلبی و ایضا اصول گرایی. خداحافظ شرافت... مردانگی.

